داستان یک پایان
سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۱، ۰۶:۱۹ ب.ظ
چه خون دلها خوردیمو نمردیم
میخواهم از حادثه 5 روز پیش بگم
یک اتفاق عجیب
اونقد با من صمیمی بود که منو وکیلش حساب میکردن
بچگیهامو با اون گذروندم صبح و شب با اون بودم
انگاری که کسو کاری به جز اون نداشتم
چیز عجیب اینجاس که بعد از 3 سال دور از هم بودن چرا مرگش توی اتاقم باید اتفاق بیوفته
!!!!!!
این هم عکسی که خودم کمتر از یک ساعت قبل مرگش از اون گرفتم
مادربزرگم بود....
بازگشت همه به سوی اوست،خدا رحمتش کنه.
ممنون مه به وب من اومدی.وب خوبی داری ادامه بده...