حرفای یه نیمچه مذهبی

در نظربازی ما ، بی خبران حیرانند .... من چنینم که نمودم ، دیگر ایشان دانند

حرفای یه نیمچه مذهبی

در نظربازی ما ، بی خبران حیرانند .... من چنینم که نمودم ، دیگر ایشان دانند

حرفای یه نیمچه مذهبی

اولین بار به دوستم گفتم وبلاگ چیه گفت دفتر خاطرات
گفتم پس من وبلاگمو هم دفتر خاطرات و هم دفتر دل میسازم
و لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ فروردين ۹۲، ۲۲:۰۹ - ye montazer
    افرین
پیوندها

تب شدید

شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۱، ۰۸:۵۴ ب.ظ
تب داشتم

گفتم حموم کنم بخوابم ،شاید تبم بیاد پایین

بعد حموم رفتم به رختخواب

ساعت چهار از خواب پریدم

اینقدر توان ازم گرفته بود که نمیتونستم پام رو تکون بدم برم آب بخورم

بالاخره گوشی {همیشه کنار تختم میذارمش} رو برداشتم و به موبایل مامانم زنگیدم

مادرم عصبانی اومد گفت: این موقع شب شوخیت گرفته

من با زور صحبت کردم

گفتم:داغونم مامان

مادر بابابرو اذیت کرد.بیدار شد. منو برد دوتا آمپول مشتی زدیم حالا هم با همونا پا گرفتیم

  • titanous

داستان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی