حرفای یه نیمچه مذهبی

در نظربازی ما ، بی خبران حیرانند .... من چنینم که نمودم ، دیگر ایشان دانند

حرفای یه نیمچه مذهبی

در نظربازی ما ، بی خبران حیرانند .... من چنینم که نمودم ، دیگر ایشان دانند

حرفای یه نیمچه مذهبی

اولین بار به دوستم گفتم وبلاگ چیه گفت دفتر خاطرات
گفتم پس من وبلاگمو هم دفتر خاطرات و هم دفتر دل میسازم
و لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ فروردين ۹۲، ۲۲:۰۹ - ye montazer
    افرین
پیوندها

ترس خنده دار

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۱، ۱۲:۵۸ ق.ظ

بچه که بودم برادرم خیلی اذیتم میکرد

مامان بابام که میرفتن مهمونی ؛شروع میکرد:حالا از فحش بگیر تا کتک درست حسابی

یه بار که تنها بودیم

داشتم تلویزیون نگاه میکردیم که آقا دیوونگیش گل کرد

اومد یه لگدی بهم زد منم گفتم: باز چته{آخه عادی شده بود}؟!

اونم سر سایلنت بود فقط میزد

منم یه هلش دادمو د بدو

آخرشش تو اتاق آخری منو زمین گیر کرد

شروع کرد به کتک زدن ،منم تو این حیروویری

به خودم گفتم سرکارش بذارم

مثل آسمیا که نفسم گرفته باشه نفسو حبس کردم و دست و پا میزدم

اونم تعجب کرد و بلند شد چند لحظه نگاهم میکرد؛ یکباره پرید روم و گفت چته ایلیا؟

پاشو .جان من پاشو

اشکش که در اومد؛منم نفسم بالا اومد و شروع کردم به قه قهه زدن

{چون اولین بار بود که از من میترسید}

اونم اشک در چشم به کتک کاریش ادامه داد تا خسته شد

{دیگه پوست کلفت شده بودیم}

  • titanous

داستان

جالب

نظرات  (۷)

  • من و امیرمهدی
  • همیشه به شادی و کتک کاری
    منم میلینکمت...............وبتم خیلی باحاله...

    بعدامیبینمت..
    سلام دوستم.ممنون از اینکه بهم سر میزنی و نظر میذاری تغییر خوبی دادی به وبت مبارک باشه
    سلام،شما خیلی آدم منحصر به فردی هستید،به نظرم شناخت شما برای دیگران خیلی سخته...
    پاسخ:
    مرسی{احساس غرور}
    چه برادر مهربونی خدا قسمته همه کنه ...
    ُسلام جالب بود
    این دعواها وبزن بزنها همشون خاطرات شیرین دوران نوجوانی وجوانیه
    یام میاد من وخواهرم با برادر کوچکتر خودمون کنار نمی اومدیم اخه با اینکه از ما کوچکتر بود زور میگفت تمام پس اندازهای ما رو زورکی میگرفت وخرج میکرد یه روز اومد وگفت جیب خرجیهاتونو بدین به من تا براتون خوراکی بخرم ما مقاومت کردیم پول بهش ندادیم عصبانی شد ودنبال خواهرم کردتا زورکی بگیره خواهرم هم از ترسش رفت داخل توالت قایم بشه سریع خودشوبه اون بنده خدا رسوند واز گردنش فشار داد بطوری که سر خواهرم رسید به کاسه توالت میگفت اگه پولت رو ندی سرت رو میکنم تو توالت ............

    الان اون برادر شیطونمون برای خودش مهندس شده وصاحب زن وبچه هست هر وقت کنارهم میشینیم خاطرات گذشته رو برای بچه هاش تعریف مکنیم و میخندیم
    عجب روزایی بود یادش بخیر
    من کجام پس؟؟؟؟!!!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی