ترس خنده دار
سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۱، ۱۲:۵۸ ق.ظ
بچه که بودم برادرم خیلی اذیتم میکرد
مامان بابام که میرفتن مهمونی ؛شروع میکرد:حالا از فحش بگیر تا کتک درست حسابی
یه بار که تنها بودیم
داشتم تلویزیون نگاه میکردیم که آقا دیوونگیش گل کرد
اومد یه لگدی بهم زد منم گفتم: باز چته{آخه عادی شده بود}؟!
اونم سر سایلنت بود فقط میزد
منم یه هلش دادمو د بدو
آخرشش تو اتاق آخری منو زمین گیر کرد
شروع کرد به کتک زدن ،منم تو این حیروویری
به خودم گفتم سرکارش بذارم
مثل آسمیا که نفسم گرفته باشه نفسو حبس کردم و دست و پا میزدم
اونم تعجب کرد و بلند شد چند لحظه نگاهم میکرد؛ یکباره پرید روم و گفت چته ایلیا؟
پاشو .جان من پاشو
اشکش که در اومد؛منم نفسم بالا اومد و شروع کردم به قه قهه زدن
{چون اولین بار بود که از من میترسید}
اونم اشک در چشم به کتک کاریش ادامه داد تا خسته شد
{دیگه پوست کلفت شده بودیم}