ترس بیجا
شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۱، ۱۱:۲۱ ب.ظ
داشتیم پارچه های محرم رو بیرون میزدیم که دیدم پسر همسایه با زن و بچه ش با ماشینش رفتن بیرون.
بعد ده دقیقه اومدن و زنه بدو رفت تو خونه!
من کمی شک کردم؛ بعد چند ثانیه داد و بیدادی شد پشت ماشین{دم در همسایه پارکش کرد}
من اومدم وسط خیابون دیدم مامور نیروی انتظامی و پسر همسایه یه تفنگی رو دودستی چسبیدن و دارن با همدیگه کل کل میکنن.
به جایی این مجادله و زوربازی کشید که پسر همسایه شروع به فحش دادن کرد.
ما هم ترسون و لرزون؛ گفتیم الان تفنگه تیر در میکنه به ما میخوره.
نرفتیم تا اینکه بعد دو سه دقیقه همه خونوادش ریختن تو خیابون و جداشون کردن.
ما که رفتیم جلو دیدم که تفنگ شکار گنجشکه!!!!!
---------------------------
یه بنده خدایی تو نظرات گفته: الله علیم و بذات الصدور
خطاب به اون بیننده:
خدا خیرت بده، من جایی نخوندم و نشنیدم زنی با لباسای اونجوری بگه من نماز روزه میخونم.
بعدشم ؛ شاه کشف حجاب اجباری کرد.
حالا موضوع چی بود نکنه گنجشک های بخت برگشته از پسر همسایه شکایت کرده بودند!؟
راستی من وبلاگ شما رو دیدم و نظر هم گذاشتم. اما یادم نمیاد گفته باشم شما اومدید به وبلاگم. بهر حال خوشحالم که اومدید.