یک لحظه یاد گذشته
شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۱، ۱۲:۲۳ ق.ظ
امشب که رفتم هیئت ،میوندار یک آدم هیکلی و مو بلند و کمی فربه بود.
وقتی که پیرهنشو درآورد و دستاش رو به نشونه اینکه مستمع جواب بده به دو سمت گرفته بود و بالا و پایین میکرد
یک لحظه یاد اسطوره بچگیام توی کشتی کج افتادم
--------
سوء تفاهم نشه
پس بیا تا به سحرگاه رسیم.....
نکند در پس پندار و خیالت همه تاریکی هاست.....
که اگر این باشد این همه راه ,عبث پیمودی...
این همه لغزش در راه , این همه تاب و تحمل در رنج , این همه گریه ی گاه و بی گاه .......
این همه سوزش در عمق وجودت , این همه ویرانی , این همه آغوش خیالی به وقت خوابت .........
این همه بوسه ی لرزان بر آن گردنبند , این همه سجده به در گاه خدا..........
همه بیهودگی و لاف و دروغ است.....؟
نه هرگز......
نه هرگز......