ترک اعتیاد
یه روز که برای امتحان آخرم داشتم میخوندم و دو ساعت دیگه امتحان داشتم
یکی از بچه های خوابگاه (خونه بود) با تاکسی اومد و گفت باید بریم!!!
من گفتم کجا من دارم درس میخونم و دو ساعت دیگه امتحان دارم
اصرار کرد که بریم بازار شهر
منم کتابم و برداشتم که از اونجا برم دانشگاه
وقتی رسیدیم بازار دیدم نفر سوم ما اونجا ایستاده و داره به من لبخند میزنه
یه لحظه زیرکانه دیدم کلیدهای خونه رو نفر اول به راننده داد و اونم حرکت کرد
من گفتم چی شده؟
نفر سوم گف: بیا ......
و بلا نسبت چرت و پرت تحویلم میداد
منم عصبانی به دانشگاه رفتم و با امتحان که یه نیم نمره کم گرفتم بعد دو ساعت برگشتم خونه
هنوز ازشون دلخور بودم
دیدم حلت بستن در به شکلی که بسته بودم تغییر کرده بود
من سریع به سومی زنگیدم
گفتم کی اینجا بوده؟
یه من و من کردو گفت هیچکی
منم وسایلمو جمع کردم و گفتم من میرم و یه ماه دیگه میام و دیگه به من دروغ نگید.
.................
کسایی که گرفتن چی شده بود یه صلوات بفرستن