حرفای یه نیمچه مذهبی

در نظربازی ما ، بی خبران حیرانند .... من چنینم که نمودم ، دیگر ایشان دانند

حرفای یه نیمچه مذهبی

در نظربازی ما ، بی خبران حیرانند .... من چنینم که نمودم ، دیگر ایشان دانند

حرفای یه نیمچه مذهبی

اولین بار به دوستم گفتم وبلاگ چیه گفت دفتر خاطرات
گفتم پس من وبلاگمو هم دفتر خاطرات و هم دفتر دل میسازم
و لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ فروردين ۹۲، ۲۲:۰۹ - ye montazer
    افرین
پیوندها

۱۸ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است

۱۴
آذر

اونروزی که داشتم میرفتم خونه ماشین جلویی ما یه وانت بود که یه دختری پشتش

دراز کشیده بود و هر وقت سرش رو بلند میکرد راننده بوقی میزد

که یعنی دراز بکش بلند نشو.

یاد بچگیم افتادم وقتی یه بار با پدرم رفتیم دانشگاهش و اون هم از یکی از

دوستاش یه وانت گرفته بود.

من و برادرم که اون پشت وانت بودیم وقتی سر بلند میکردیم پدرم میدید و

با دست اشاره میکرد بخوابید.

  • titanous
۱۲
آذر
بچه که بودم یه دوستای شیطونی داشتم که مثلا روزشون شب نمیشد با بچه های کوچه های دیگه دعوا نکنن

بعضی اوقات که راه میرفتیم و برا همدیگه لاف میزدیم یکی از بچه ها میدید کدوم زنگ خوشگلتره میرفت سمتش دمش که میرسید داد میزد بچه ها آماده ما هم که حواسمون نبود دستپاچه د بدو

به این حرکت ما عربا میگن : لاز ویا اللازین

اینم درس جدید خوب بود بچه ها

۱۰
آذر
طبیب‌زاده در گفت‌و‌گو با فارس:
مجمع روحانیون و جریان فتنه حق شرکت در انتخابات را ندارند

خبرگزاری فارس: عضو شورای مرکزی جبهه پایداری گفت: افرادی همچون موسوی‌خوئینی‌ها، ‌تاجزاده،‌ عبدالله نوری، مجمع روحانیون مبارز و احزاب منحله مجاهدین و مشارکت که عقبه فکری فتنه را بر عهده داشتند حق شرکت در انتخابات را ندارند.

منبع: خبرگزاری فارس






و اما

  • titanous
۰۹
آذر
فکر نمیکردم اینقد زود بیام

قرار بود سیزدهم عصر برگردم

ولی یه حالتی ایجاد شد که باعث شد منو بفرستن و شنبه برگردم محل اسکان

---------------------------------


اینبار در وصف رئیس شورای عالی خانه موسیقی ایران 

سال پیش

در کنار خواننده طاغوتی آتشین



مجری بیبی سی تقی زاده



و مجری من وتو خویی



بعد از ماست بودن بعضیا

به به ، خوش آمدی


۰۸
آذر
سلامی چو بو عطر مشک ساقی

من دارم از یکی از روستاهای استان خوزستان مطلبم رو آپ میکنم

یک باره شد

درست از روز یازده محرم اومدیم به این روستا برا یه کارایی.....

نظرات و مطالبتون رو از موبایلم چک میکنم و لی چون موبایل بنده زبان فارسی نداره و منم مخالف این فینگیلیش بازیا هستم پس اصلا دوست ندارم چنین افراد گرانبهایی رو از دست بدم

-----------

در رو ستایی هستم که برایی درست کردن قلیانشان از سشوار استفاده میکنن.

همان روز اول کمی خواب ماندم و همراهانم همه رفته بودن پی کارهایشان که یک پیرزن روستایی مرا بیدار کرد و من هم پیچیده در پتو پریدم و گفتم چه شده؟

اما او با آرامش جواب داد :زمانی که میخوابی در را ببند، مرغ و خروسها بیحیا هستن..

در اولین وقت بیکاریهام میام که مطلب آپ کنم.