حرفای یه نیمچه مذهبی

در نظربازی ما ، بی خبران حیرانند .... من چنینم که نمودم ، دیگر ایشان دانند

حرفای یه نیمچه مذهبی

در نظربازی ما ، بی خبران حیرانند .... من چنینم که نمودم ، دیگر ایشان دانند

حرفای یه نیمچه مذهبی

اولین بار به دوستم گفتم وبلاگ چیه گفت دفتر خاطرات
گفتم پس من وبلاگمو هم دفتر خاطرات و هم دفتر دل میسازم
و لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ فروردين ۹۲، ۲۲:۰۹ - ye montazer
    افرین
پیوندها

۲۱ مطلب در آبان ۱۳۹۱ ثبت شده است

۱۱
آبان
چندتا مستند داشتم میدیدم درباره تجاوز جنسی که آمریکایی ساخته بودن.

اولیش اینکه هشتاد درصد پرونده هایی که تجاوز به سربازای زن آمریکا شده { 14 درصد نیروهای آمریکایی زن هستند} رو پیگیری نشده مختومه اعلام کردند!

دوم اینکه 75 درصد فرزندان زیر 18 سال با ناپدری خودشون زندگی میکنن و بیشتر نصفشون هم معلوم نیست پدرشون کیه!!!!!

بچها حس میکم تو سرم داره شاخ درمیاد.

آخه ما خریم یا اونا مارو خر کردن که باید حرفشونو گوش بدیم؟؟!!!!!

۱۰
آبان

از وقتی عمل کردم دماغم رو ... بینی خودم رو میگم!!

{آخه دماغ در عربی یعنی قسمت سر رو میگن}

هالاه

آره ... بینی منو کیپ کردن گفتن باید یه هفته از دهنت نفس بکشی و ازیاد ورجه وورجه نکنی

الان سه روزه مث اسیرا تو اتق خودمم و شب هم انگاری کلم رو کردن زیر متکا دارن خفه میکنن باید بخوابم

  • titanous
۰۸
آبان

سلام

باید از

  • فاطمه(یاس)
  • رامش
  • خادم الزهرا
  • gharibe
  • پـــریوش
  • ساغر
  • و آقای کریم زاده کمال تشکر رو داشته باشم که الحق و الانصاف شرمندم کردن.
  • الحمد لله عمل به خوبی پیش رفت
  • این از دکتر نقل شده
  • هههه

  • ۰۶
    آبان

    سلام دوستان

    من صبح یکسنبه بدلیل مشکل تنفسی عمل جراحی دارم.

    انشاء الله رفت و آمدتونو از این مکانی که متبرک به حضور شماست قطع نکنید.

    اگر این حقیر رو هم دعا بفرمایید ؛منت رو سرم گذاشتید.

    یا حق

    ۰۴
    آبان
    صبحش به یکی از بچه ها زنگیدم ، گفتم : کجایی عرفه؟

    گفت : قراره با ماشین بریم شهدای هویزه ؛ ماشینم تکمیله؛ اگه ماشین بیاری زنگ بزنم بقیه؟

    گفتم : نه خونواده میخوان برن جای دیگه ای

    ......

    ساعت دوازده اس داد که : ساعت یک و نیم میایم دنبالت.

    ....

    اومدن و هنوز صد متر  نرفتیم زد کنار .

    کجا؟ : رستوران ناهار بگیریم.

    حرکت و نیم ساعته رسیدیم.

    دیدیم مداحه شروع کرده بود؛ من گفتم :بذار تنهایی بخونیم.

    اینقدر مداحه کشش میداد که ما ازش رد کردیم.

    بالاخره موندیم تا تموم کرد ؛ بعدش یه سر به فروشگاه های اونجا زدیم و بستنی و د برو که رفتیم.