حرفای یه نیمچه مذهبی

در نظربازی ما ، بی خبران حیرانند .... من چنینم که نمودم ، دیگر ایشان دانند

حرفای یه نیمچه مذهبی

در نظربازی ما ، بی خبران حیرانند .... من چنینم که نمودم ، دیگر ایشان دانند

حرفای یه نیمچه مذهبی

اولین بار به دوستم گفتم وبلاگ چیه گفت دفتر خاطرات
گفتم پس من وبلاگمو هم دفتر خاطرات و هم دفتر دل میسازم
و لا یحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ فروردين ۹۲، ۲۲:۰۹ - ye montazer
    افرین
پیوندها

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جالب» ثبت شده است

۲۰
آبان
داشتیم پارچه های محرم رو بیرون میزدیم که دیدم پسر همسایه با زن و بچه ش با ماشینش رفتن بیرون.

بعد ده دقیقه اومدن و زنه بدو رفت تو خونه!

من کمی شک کردم؛ بعد چند ثانیه داد و بیدادی شد پشت ماشین{دم در همسایه پارکش کرد}

من اومدم وسط خیابون دیدم مامور نیروی انتظامی و پسر همسایه یه تفنگی رو دودستی چسبیدن و دارن با همدیگه کل کل میکنن.

به جایی این مجادله و زوربازی کشید که پسر همسایه شروع به فحش دادن کرد.

ما هم ترسون و لرزون؛ گفتیم الان تفنگه تیر در میکنه به ما میخوره.

نرفتیم تا اینکه بعد دو سه دقیقه همه خونوادش ریختن تو خیابون و جداشون کردن.

ما که رفتیم جلو دیدم که تفنگ شکار گنجشکه!!!!!

---------------------------

یه بنده خدایی تو نظرات گفته: الله علیم و بذات الصدور

خطاب به اون بیننده:

خدا خیرت بده، من جایی نخوندم و نشنیدم زنی با لباسای اونجوری بگه من نماز روزه میخونم.

بعدشم ؛ شاه کشف حجاب اجباری کرد.


۱۶
آبان

سلام

خب آپ دوس دارید!

برید یدونه دوبله اورجینال بگیرید نگاه کنید.

به من چه؟!!!!!





  • titanous
۱۱
آبان
یکی از فامیلامون رفته بود مطب دکتر، مطب یه کمی شلوغ بود؛

نوبت میگره و میشینه بعد 15 دقیقه دکتره زنگ میزنه؛ به منشیه میگه: به بیمارا بگید امروز مریضم برن یه وقت دیگه بیان.

منشیه که اینو میگه ، این فامیلمون میپره میگه : مگه دکترم مریض میشه!

۱۱
مهر

بچه که بودم برادرم خیلی اذیتم میکرد

مامان بابام که میرفتن مهمونی ؛شروع میکرد:حالا از فحش بگیر تا کتک درست حسابی

یه بار که تنها بودیم

داشتم تلویزیون نگاه میکردیم که آقا دیوونگیش گل کرد

اومد یه لگدی بهم زد منم گفتم: باز چته{آخه عادی شده بود}؟!

اونم سر سایلنت بود فقط میزد

منم یه هلش دادمو د بدو

آخرشش تو اتاق آخری منو زمین گیر کرد

شروع کرد به کتک زدن ،منم تو این حیروویری

به خودم گفتم سرکارش بذارم

مثل آسمیا که نفسم گرفته باشه نفسو حبس کردم و دست و پا میزدم

اونم تعجب کرد و بلند شد چند لحظه نگاهم میکرد؛ یکباره پرید روم و گفت چته ایلیا؟

پاشو .جان من پاشو

اشکش که در اومد؛منم نفسم بالا اومد و شروع کردم به قه قهه زدن

{چون اولین بار بود که از من میترسید}

اونم اشک در چشم به کتک کاریش ادامه داد تا خسته شد

{دیگه پوست کلفت شده بودیم}

۳۰
شهریور
مهدی به مادرش گفت:یه آدامس بده؟

مادرش یه آدامس بهش داد.

مهدی آدامس در دهان گفت:یکی دیگه بده اینکه کوچیکه مامان؟

من پریدم گفتم:دهن تو گشاده پسر نه آدمس کوچیکه!!!